آدم فکر میکند "هیچی"
بعد آدم فکر میکند از رابطههای انسانی (رفاقت، دوستی، عشق) انتظاری بیش از این را نمیشود داشت، از کجا که نهایتا انتظاری بیش از این را هم برآورده نمیکند.
دیشب روی چمنهای صحن خوابگاه با فاروق حرف میزدیم.
اگر آدم "چوب" را طوری تلفظ کند که لب ها کمی به جلو جمع شوند و بعد از آن لحظه ای ـ تنها لحظه ای ـ مکث کند، حس پیدا می کند، وزن می گیرد.
در داستان های همینگوی، و فقط داستان های همینگوی، کلمات اینطوری ادا می شوند.
بر پدرت لعنت همینگوی
بهار است و مگس هایی که از پنجره هایی که برای باد باز گذاشته ایم داخل می شوند، هنوز کوچک اند.
هر که او نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورت گر چین باشد
حافظ